وطن من ؟   

سالها از ایران ،از وطن، از سرزمین مادری دفاع کردم.

 سالها هرکسی بد گفت شنید که اشتباه میکنه سالها گفتم ایران سرزمین مادری من وطن من خانه من بزرگه و باید با احترام ازش یاد بشه......

ایران رو دوست ندارم .

وطن جاییه که توش آروم بگیری وطن جاییه که به تو بها بده وطن هرچی هست اینجا نیست . دیگه نه.

 

 

لینک
   کاش   

                کاش می شد اشک را تهدید کرد

                     مدتی لبخند را تمدید کرد

کاش می شد از ورای لحظه ها

                      لحظه دیدار را نزیک کرد

 

 

 

 

لینک
   پاییز   
پاییز
پاییز طلایی وسرد
یه پاییز دیگه
یک سال گذشت ... نوشته بودم پاییز رو خیلی دوست ندارم
الان هم همین احساس رو دارم با این تفاوت که دیگه وقت ندارم به این دوست داشتن خیلی فکر کنم ،اصلا وقت ندارم ببینم برگها روی زمین چقدر جمع شدن یا سرشاخه درختها چقدر تنهان ...
الان همه فکر و ذکرم شده ...
بی خیال
یک سال گذشت و من اینجا کنار تو گذر زمان را می گذرانم.
پاییز پاییز طلایی و سرد
لینک
   توان ما   

روایتی است که از صحت اون خیلی مطمئن نیستم شاید هم من خوب یادم نمونده اما این طور جبر واختیار رو توضیح میده؛ روی یک پاتون بایستید حالا پای دیگر رو هم از روی زمین بلند کنید ؛ غیر ممکنه .اون پایی که از زمین بلند کردید اختیار شماست و اینکه نمی تونید بدون اینکه به جایی آویزون بشید پای دیگرتون رو بلند کنید جبر شما...

 

لینک
   دامنه اجباری اختیارات ما   

جبر یا اختیار؟

کدامیک ؟

پرسشی که مدتها ذهن من رو مشغول کرده بود و برای آروم کردن خودم هم که شده براش یه جواب پیدا کردم اما وقتی با اطرافیانم دراین باره صحبت میکنم می بینم جواب اونها به این سوال چقدر گنگ و متفاوته... میخوام به یک جواب برسم هرچند نه صددرصد قطعی اما حداقل جوابی که بتونه ذهنیتم رو به یک ثبات برسونه....

جبر یا اختیار؛ مساله این است.

 

لینک
   شاید امروز   
سلام
انگار هزار سال گذشته .... شاید هم واقعاْ همین طور باشه .
و حالا من اینجام ... بعد از هزار سال .
هروز به خودم میگم باید امروز با دیروز یه فرقی داشته باشه .
هرشب به خودم قول میدم که فردا صبح اول به زندگی سلام کنم. روزها میان و میرن ِ تند و تند پشت سر هم و هر روز شاید در ظاهر مثل قبل با همون آفتاب با همون آسمون با همین زمین .اما شاید یه روز خوب که نگاه کنی اون وقت میبینی نه ... . اون آدم توی آیینه یه فرقی با دیروز داره فقط باید دقت کنی .اون وقت حتما به خودم میگم امروز همون روزه روزی که باید به زندگی سلام کرد.
شاید امروز همون روزه ؛ فقط من یادم رفت صبح با دقت توی آیینه نگاه کنم.
لینک
   آغاز   
خوب خوب خوب باید از کجا شروع کنم ؟اها بهتره از اولین نقشی که بهم دادن شروع کنم.یادم اومد اولین نقش نقش یه نوزاده تازه به دنیا اومده جیق جیقو بود اره تقریبا از این جا بود که بازی شروع شد نقش خسته کننده ای بود چون تا مدتها فقط باید گریه میکردم و ...............بگذریم چون خیلی طولانیه تا بخواهیم به اینجا ای که الان هستیم برسیم.... پنجشنبه، 30 فروردین، 1386                                                                              بازیگربازیگر خوب من
سلام
خوش اومدی، یعنی یه جورایی خوب شد که اومدی ،خوبه که هستی حتی اگه فقط یه نقشی...
اولین بازیتو نبودم که ببینم اما مطمئنم که اونو هم خوب بازی کردی. میگی خسته کننده بود اما حالا که دارم به نقشهای الانت نگاه میکنم میبینم حداقل آسون بوده ،مگه نه؟
الان انقدر معروف شدی که خودت نقشت رو انتخاب میکنی ، الحق هم که خوب بازی میکنی.نقش آخرت رو که دیدم،اشک که چشمات رو تار میکرد ، فریاد که میزدی،میخواستم داد بزنم توروخدا آروم باش توروخدا بسه... میدیدم که رنج میبری...اما فکر کردم این فقط یه نقشه شاید اونقدرها هم که من فکر میکنم اذیت نمیشه. پس فقط آروم گریه کردم .تو ندیدی، اون بالا روی پرده نقره ای فقط درگیر نقشت بودی . یا شاید هم ... .یکشنبه 2/2/1386
لینک
   چرخه تکرار زندگی   

این داستان رو خیلی وقت پیش نوشته بودم اما خوب پاییزه دیگه ؛ هی یه چیزایی یاد آدم میاد

لندن   

اون موقع ها هر چی می خواستم بفهمم شباهت اینجا به غیر از هوای ابری پاییز و زمستونش ، با لندن چیه که این دوست ما مدام می گفت  اینجا عین لندن می مونه ، نمی شد . آخر سرم بی خیال شدم.  

آخرین باری که دیدمش یک ماه قبل بود . تو صف اتوبوس وایستاده بودم که عین بختک از راه رسید . نه اینکه آدم بدی باشه ، اما کسی نبود که همیشه حوصله شو داشته باشم. هنوز سلام و احوال پرسی تموم نشده بود که بازم گفت: می بینی تورو خدا اینجا عینهو لندن می مونه. این بار ، برعکس دفعه های قبل که بلافاصله می پرسیدم : آخه مرد حسابی اینجا کجاش شبیه لندن ؟ و البته اون هیچ وقت جواب نمی داد فقط نگاهش کردم . نگاهش کردم و اون هم فقط نگاهم کرد. بعد که دید هیچی نمی گم روشو برگردوند و گفت : خیلی وقته وایستادی؟بازم هیچی نگفتم. این بار یک کم بیشتر تو صورتم خیره شد و گفت : طوری شده؟

 نمی  دونم چه مرگم شده بود . فکر کنم لج کرده بودم .هر چی بود ، بازم جوابشو ندادم . نگاهش رو صورتم سنگینی می کرد  که اتوبوس رسید . دستام رو از جیبم در آوردم  و به طرف در اتوبوس دویدم؛ اما اون تکون نخورد. فقط شنیدم که گفت : گفتم که اینجا عین لندن می مونه.

همون طور یه لنگه پا رو پله اول اتوبوس که راه افتاده بود ، سرمو چرخوندم طرفش . فقط نگاه میکرد. 

این آخرین باری بود که دیدمش.

لینک